
به نام صبح های تاریکی به نام صبح های تاریکم.و شب های مرده. و غرور خسته و زخمی ام. رنگ خاموش قلمم خشکید از تلخی دورانم.سبزی چمنم در گروِ قنچه های مرده ام. قبرستان تاریکی در این شهر مرا میخواند. و شلاق هایش سهمگین است. ک گویی من مرده ام جماعتی زنده.از دنیا بریدن ها و ب امیدها و شادی ها چنگ زدن ها شده کار من. و امید ب یک وصل نیمه کاره کار من. زمان مرا به تاراج میبرد.من کجا گم شده ام؟!دلی محزون مرا م...
ادامه مطلب